خواجه نظام الدين عبيد زاكاني

55

أخلاق الأشراف ( فارسى )

مزاج « 1 » اكابر لطيف شد ، و بزرگان صاحب ذهن بلندراى پيدا گشتند ، فكر صافى و انديشهء شافى بر كلّيّات امور معاش و معاد « 2 » گماشتند و سنن و

--> - الّذين يقولون بقدم الدّهر و استناد الحوادث اليه ، و يسّمون ايضا بالملاحدة . - خوارزمى ، مفاتيح العلوم ، 39 - 40 ؛ تهانوى ، كشّاف ، 1 / 480 . اين واژه دو بار در قرآن مجيد آمده ( جائيه ، 45 / آيهء 24 ؛ انسان ، 76 / آيهء 1 ) . زبدهء دهور ، برگزيدهء روزگاران يا برگزيده‌ترين روزگار . طنز آشكار عبيد ! ( 1 ) . مزاج ، به كسر اوّل ، در اصل آميختن و آميخته شدن . و در طبّ قديم كيفيّتى بود در بدن كه از آميزش عناصر و اجزاى اصلى آن پديد مىآمد . در عبارت عبيد به معنى « طبع » و « طبيعت » به كار رفته است . در قديم به چهار مزاج صفراوى ، دموى ، سودايى ( - ماليخوليايى ) و بلغمى اعتقاد داشتند ؛ و نيز اعتدال مزاج را نشانهء تندرستى مىدانستند . عزيز الدين نسفى در معنى مزاج آرد : « بدان كه چون عناصر و طبايع چنان كه شرط آن است با يكديگر بياميزند ، البتّه از آن ميان چيزى متشابه الاجزا پيدا آيد ، آن چيز متشابه را مزاج گويند » ( الانسان الكامل ، 264 ، ماريژان موله ) . اين واژه سه بار در قرآن مجيد آمده ( مطففّين ، 83 ، آيهء 27 ؛ الدّهر ، 76 / آيه‌هاى 5 و 15 ) . سعدى گويد ( گلستان ، 148 ، فروغى ) : چون مخبّط شد اعتدالِ مزاج * نه عزيمت اثر كند نه عِلاج ( 2 ) . معاد و معاش . معاش آنچه از خوردنى ، نوشيدنى كه بوسيلهء آن زندگانى كنند ؛ و آنچه زندگانى بدوست . المعاش مايعاش به من الطّعام و الشرّاب و ما تكون به الحياة . و در اينجا مقصود زندگانى دنياست و آنچه بدان مربوط است . ظهير فاريابى گويد ( ديوان ، 135 ، رضى ) : خدايگانِ جهان شهريارِ دريادل * قُراست دستِ گُهربخش و لفظ گوهرپاش بر آسمان و زمينْ دستْ مطلق است تُرا * كه از وظيفهء جُودِ تو يافتند معاش . معاد ، بازگشت و بازگشتگاه ، و نيز به معنى آخرت ، بهشت و مرجع و مصير نيز آمده . در متن ما ، مقصود امور مربوط به جهان ديگر است . معاش و معاد با هم و به معنى مقابل هم مىآيد -